تبليغاتX
زهرا تنهام گذاشت رفت(روحش شاد)










زهرا تنهام گذاشت رفت(روحش شاد)

حسرت به دل رفت

 

از يک عاشق شکست خورده پرسيدم:

بزرگ ترين اشتباه؟ گفت عاشق شدن

گفتم بزرگ ترين شکست؟ گفت شکست عشق

گفتم بزرگترين درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن

گفتم بزرگترين غصه؟ گفت يک روز چشم هاي معشوق رو نديدن

گفتم بزرگترين ماتم؟ گفت در عزاي معشوق نشستن

گفتم قشنگ ترين عشق؟ گفت شيرين و فرهاد

گفتم زيبا ترين لحظه؟ گفت در کنار معشوق بودن

گفتم بزرگترين رويا؟ گفت به معشوق رسيدن

پرسيدم بزرگترين ارزوت؟

اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهي سرد گفت: ( مرگ)

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 9:17 قبل از ظهر توسط حرمت نگه دار|

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم:


امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه،

نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،

از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،

مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی،

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر

شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی

و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی،

یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع

ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی،

بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی

چیزی به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض

به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف

گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی،

متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید

چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم

نکردی!!! تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز

خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن

چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون

را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند

و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی،

در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از

برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت

را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،

شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!! موقع خواب،

فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای

خانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و

فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به

خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من

سلام کردی؟! هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که

خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم،

چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر

و مفیدتر را تجربه کنی... احتمالاً متوجه نشدی که من

همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم،

بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد

به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر

دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر

تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به

سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک

طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از

عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا

کمی هم به من وقت بدهی! آیا وقت داری که این

نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد،

من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم،

من هرگز دست نخواهم کشید... دوستت دارم،

روز خوبی داشته باشی......

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 6:9 بعد از ظهر توسط حرمت نگه دار|

الو سلام
منزل خداست؟
اين منم مزاحمي که آشناست
هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است
ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست
شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است
به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟
الو
دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟
چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر
صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم
شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست
دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم
پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست
الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست
دوباره ...
تا خدا خداست...

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 1:39 قبل از ظهر توسط حرمت نگه دار|

خسته ام از بودن هایی که درد است

خنده هایی که تلخ تر از زهر است

روزهایی که تکراری تر از تکرار است

و احساس هایی که تهی تر از هیچ است

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 2:21 قبل از ظهر توسط حرمت نگه دار|

گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید

نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی

بلکه برای اینکه ببینی

برای چه کسانی اهمیت داری……

که این دیوار را بشکنند

 


کاش آن شب را نمی آمد سحر

کاش گم در راه پیک بد خبر

ای عجب کان شب سحر اما به ما

تیره روزی آمد و شام دگر

دیده پر خون از غم هجران و او

با لب خندان چه آسان بر سفر

ای دریغ از مهربانی های او

دست پر مهر آن کلام پرشکر

غصه ها پنهان به دل بودش ولی

شاد و خرم چهره اش بر رهگذر

در ارزان زان ما بود ای دریغ

گنج پنهان شد به خاک و بی ثمر

تا پدر رفت آن سحر از پیش رو

بی نشان را خاک تیره شد به سر

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط حرمت نگه دار|

:روئیده بس که خار به گلزار زندگی

گُل را نمانده قوّت اظهار زندگی

عمرم گذشت و من نشنیدم خدای من

یک نغمه دل پسند از این تار زندگی

چون موج بیقرار به هر سو نمی روم

من خسته ام از این همه تکرار زندگی

گفتم در این سفر که کنم تازه یک نفس

کو سایه ای ز مهر به دیوار زندگی

هر روز عمر من بخدا مثل هم شده

سیرم دگر ز دیدن رخسار زندگی

من دست و پای مرگ ببوسم اگر

بردارد او ز پشت من این بار زندگی


بار آخر ، من ورق را با دلم بور میزنم


!بار دیگر حکم کن

 
اما نه بی دل !


!با دلت ، دل حکم کن


:حکم دل


هر که دل دارد بیاندازد وسط


تا که ما دلهایمان را رو کنیم !


دل که روی دل بیافتد، عشق حاکم می شود


پس به حکم عشق بازی می کنیم !

این دل من !

رو بکن حالا دلت را . . .!

دل نداری ؟

بور بزن اندیشه ات را . . . !

حکم لازم !

دل گرفتن ، دل سپردن ، هر دو لازم !

عشق لازم....

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 2:17 قبل از ظهر توسط حرمت نگه دار|

بنویسیدبه دیوارسکوت:

عشق سرمایه هر انسان است.

بنشانیدبه لب حرف قشنگ،

 حرف بد وسوسه شیطان است،

وبدانیدکه فردا دیر است،

 واگرغصه بیاید امروزتاهمیشه دلتان در گیر است،

پس بسازید رهی را اکنون ،

تا ابد سوی صداقت برود،

وبکارید به هرخانه گلی،

که فقط بوی محبت بدهد.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 5:13 بعد از ظهر توسط حرمت نگه دار|

آتش بگير، تا که بداني چه مي‌کشم

احساسِ سوختن، به تماشا نمي‌شود

 امشب مامان بزرگت اومد بیشت خیلی دوسش داشتی

وهمیشه غصشو میخوردی خوب مهمون نوازی کن مهربونم

از بیش ماکه رفت کاش بجاش من میومدم مامان بزرگت میموند

 

 
از شهر تو رفت خواهم اي شهرآراي

جان را به وداع کوتهي روي بنماي

از جور تو در سفر بيفشردم پاي

دل را به تو و تو را سپردم به خداي

 Image Detail

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 0:30 قبل از ظهر توسط حرمت نگه دار|

آورده اند که بهلول بیشتر اوقات در قبرستان می نشست
روزی هارون که به قصد شکار از آنجا میگذشت از وی پرسید:بهلول اینجا چه میکنی؟
بهلول گفت:به دیدن اشخاصی آمده ام که نه غیبت مردم را می نمایند ،نه از من توقعی دارند ونه من را آزار میدهند.
هارون گفت:آیا با دیدن قبرستان ،می توانی از پل صراط و سؤال و جوابش مرا آگاهی دهی؟
بهلول گفت:در همین محل آتشی بیفروزید و سینی فلزی بر روی آن نهید تا داغ شود ،پس به هارون گفت: من با پای برهنه بر آن می ایستم و نام خود وهرچه دارم و هرچه امروز خوردم و آشامیدم ذکر می نمایم ،تو نیز باید چنین کنی…

پس روی سینی ایستاد به سرعت گفت:بهلول و خرقه ای و نان جو و سرکه و فوری پایین جست.

چون نوبت به هارون رسید در معرفی نامش آنقدر بر سینی ایستاد که پایش بسوخت و طاقت نیاورد وبیفتاد.

آنگاه بهلول گفت: ای هارون این نمونه دنیوی سؤال و جواب آخرت است.
آنها که درویشند و از تجملات دنیا بهره ای ندارند آسوده از پل صراط بگذرند و آنها که پایبند دنیا بوده اند میسوزند و گرفتار میشوند





نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 2:39 قبل از ظهر توسط حرمت نگه دار|

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟
***

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌
ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟

***

مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟
***
مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

***
خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟

***

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌
گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟

ax asheghaneh jadid (5).jpg

 

یوسفم بستم دگر بار سفر ، یوسفم کنعان نمیخواهم دگر

بر ذلیخایی دگر دل داده ام ، از هوای عشق تو افتاده ام

از هوای عشق تو افتاده ام

در دل افسانه ها جانانه ام را یافتم ، آتشی بودم من و پروانه ام را یافتم

ای که از ما دل بریدی و به دنیا باختی ، رفتی و با رفتنت دنیای ما را ساختی

ای خدای دل ببین اکنون به کفر افتاده ام ، من ذلیخایی دگر را در دلم جا داده ام

با من عاشق تو بد کردی ز یادم میرود ، من دعا کردم خدا هم از گناهت بگذرد

من دعا کردم خدا هم از گناهت بگذرد

میروم در قعر چاهی من سفر ، تا نماند از من یوسف خبر

من به عشق روشنایی می روم ، من بدنبال رهایی میروم

من بدنبال رهایی میروم

تو هنوز اندر غم و اندر خم یک کوچه ای

من هزاران کوره راه و راه را طی کرده ام

از حقیقت می گریزی و زمن بیگانه ای

من بدنبال حقیقیت چاه را طی کرده ام

آنقدر آسان نبود گر تو حقیقیت داشتی

عاشقی بودم من و دیوانه ام پنداشتی

یوسفم من عاقبت از عشق کنعان سوختم

زندگی دادم بسی تا درس عشق آموختم

زندگی دادم بسی تا درس عشق آموختم

نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 11:25 قبل از ظهر توسط حرمت نگه دار|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت