زهرا تنهام گذاشت رفت(روحش شاد)

حسرت به دل رفت

" مرگ"

روزی

من نیز خواهم مرد

وصدایم را

به ابدها خواهم برد

و زمینم را

به تو خواهم بسپرد

و رازم را

با تو خواهم بر شمرد

نازنینم

در میان این هیاهوی زمینی

آسمان را مبر از یاد

که تو یک ماه ثمینی

شب را تا سحر بر تاب

تا تو هم روزی، روز را ببینی

218550.jpg

ميدونيد چرا سرخاگ که ميريم گريه ميکنيم؟


1_بخاطرحرفايي که بايد ميزديم که نزديم.
۲-بخاطرکارهايي که بايدانجام ميداديم نداديم.
واقعااگه اين دوکاروبتونيم انجام بديم چي ميشه؟
کمي فکر کنيد بعدش چي ميشه؟
اگه انجام داده بودي چي ميشد؟
ووقتي که انجام ندادي چي شد؟
ایاوقت هست برا جبران اشتباهات گذشته؟

یادیگه ........................

تا حالا شده فکر کنید یک روزبه اینجا راهمون بیوفته

218544.jpg

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391ساعت 2:59 توسط میثم

 

یایین اورتاسیندا قاری چکیرم

یوخسولون الینده واری چکیرم

آلما آغاجیندا ناری چکیرم

سنسیزلیگی چکه نمیرم نیله ییم ؟ "

گونشلی گویلرده آیی چکیرم

قیشین فصلیینده یایی چکیرم

قورولوق یئرده چایی چکیرم

سنسیزلیگی چکه نمیرم نیله ییم ؟


آیری یئرینه دوزی چکیرم

اودون یئیرینه بوزی چکیرم

قاشین یئرینه گوزی چکیرم

سنسیزلیگی چکه نمیرم نیله ییم

یاشیل باغلاری قوری چکیرم

کدرلی اورگی دوری چکیرم

کافرین آلیندا نوری چکیرم

سنسیزلیگی چکه نمیرم نیله ییم ؟


فقیرین ائوینده قالی چکیرم

قوزی ایاغیندا نالی چکیرم

حافظین شعرینده زالی چکیرم

سنسیزلیگی چکه نمیرم نیله ییم ؟


اصلانی کیچیلدیب جیران چکیرم

مجنونی چول لرده ویلان چکیرم


معشوقی عاشیقه حیران چکیرم

سنسیزلیگی چکه نمیرم نیله ییم ؟

لاواشین کونده سین ساجا چکیرم


ایشیقلی الماسی تاجا چکیرم

صمدی کیان دان اوجا چکیرم

سنسیزلیگی چکه نمیرم نیله ییم ؟....

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم دی 1393ساعت 12:52 توسط میثم|

گذر زمان رو با تمام وجودم حس ميکنم......

هر تيک تيکش مثل يه نيش زهر داره که به من ميگه منم گذشتم.

حالا !!!!!....تو کجايي ؟؟؟؟

چيکار کردي ؟؟؟؟

مفيد بودي ؟؟؟؟

از لحظه اي که گذشت استفاده کردي ؟؟؟

بعضيا گذر زمان براشون اهميت نداره....

بعضيا هم از تک تک فرصت زندگيشون استفاده ميکنن

و از هيچ لحظه اي بيتفاوت نميگذرن

و از همشون استفاده ميکنن.

بعضيها هم تا ميان از لحظه شون استفاده کنن فرصتشون تموم ميشه

و اين کا هي تکرار ميشه و آخرش از کل لحظه هاي

زندگيشون فقط و فقط چند تا عکس يادگاري براشون باقي ميمونه

ويه آه بلندازته دل که بيانگرناراحتي و غم ازکشتن لحظه هاشون هست .

آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ ه ه ه ه ه ه ه ه ه .

آره همه همينيم.......با خودمون رو راست باشيم.

اگه گفتيد بي ارزشترين چيز برا شما آدما چيه ؟؟؟؟؟

وقت و زمان...يا بهتر بگم تعداد نفسهاتون.

کي ميدونه در روز چند بار نفس ميکشه.؟؟؟؟؟؟؟؟

يا

خودتون رو چقدر دوست داريد.؟؟؟؟

يا

چقدر به بدنتون و باطنتون اهميت ميديد ؟؟؟؟؟ 

يا

گذر زمان چقدر براتون ارزش داره ؟؟؟؟

اهميت داره ؟؟؟

يا

ميفهميد کي گذشت ؟؟؟

از لحظه اي که گذشت استفاده کرديد ؟؟؟؟

هه ه ه ه ه ه ه ه.

ديديد نميدونيد !!!!!!!!

شماها با ارزشترين چيز تو زندگستون ناديده ميگيريد

و فقط به ظاهر خودتون و حرفاي

ديگرون نسبت به خودتون اهميت ميديد.

يکم فکر کن !!!!!!!

جزع کدوم دسته از آدما هستين ؟؟؟

گذر زمان براتون اهميت نداره......

از تک تک فرصت زندگيتون استفاده ميکنيد.....

يا تا مياين از لحظه تون استفاده کننيد

فرصتتون تموم ميشه و اين کا هي تکرار ميشه

و آخرش از کل لحظه هاي زندگيتون فقط و فقط

چند تا عکس يادگاري براتون باقي ميمونه

و يه آه بلند از ته دل که بيانگر کشتن لحظه هاتون هست .

اگه از دسته اول هستيد که هيچ

ولي اگر نيستيد سعي کن يه حباب بشي.......

ساده....

پاک....

سالم....

سفيد....

نوشته شده در چهارشنبه دهم دی 1393ساعت 2:6 توسط میثم|

دل داده ام بر باد بر هر چه بادا باد

مجنون تر از ليلي شيرين تر از فرهاد

اي عشق از آتش اصل و نسب داري

از تيره بادي از دودمان باد

آب از تو طوفان شد خاک از تو خاکستر

از بوي تو آتش در جان باد افتاد

هر قصر بي شيرين چون بيستون ويران

هر کوه بي فرهاد کاهي به دست باد

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند

ارث پدر ما را اندوه مادرزاد

ازخاک ما در باد بوي تو مي آيد

تنها تو مي ماني ما مي رويم از ياد

نوشته شده در جمعه پنجم دی 1393ساعت 1:54 توسط میثم|

چرا غمگيني؟عاشق شدم!!!!

آيا عشق شيرين است؟بله....شيرين تر از زندگي!!!!

چرا تنهايي؟ويژگي عاشق هاست!!!!

لذت تنهايي چيست؟فکر به او و خاطرات و!!!!

چرا مي روي؟براي اينکه او رفت!!!!

دلت کجاست؟پيش او!!!!

قلبت کجاست؟او برده!!!!

پس حتما بي رحم بوده؟نه...اصلا!!!!

چرا؟چون باز هم او را مي پرستم

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393ساعت 1:50 توسط میثم|

 

        خوشبختی گمشده ی همه ی ماست....

                        مواظب باشیم اگر آن را پیدا کردیم...

                                                خودمان را گم نکنیم...

سخنان و جملات بزرگان بصورت عکس

نوشته شده در پنجشنبه بیستم آذر 1393ساعت 1:15 توسط میثم|

 ﺳﻼﻡ ﻋﺸﻘﻢ ﺧﻮﺑﯽ ؟؟

ﻣﺮﺳﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﻭﻣﺪﯼ ﺩﯾﺪﻧﻢ …

ﻋﺸﻘﻢ ﻗﻮﻝ ﺑﺪﻩ ﺯﻭﺩ ﺑﻪ ﺯﻭﺩ ﺑﯿﺎﯼ ﺩﯾﺪﻧﻢ ﺑﺎﺷﻪ ؟؟ …

 ﻭﺍﯾﺴﺎ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﭼﺮﺍ ﭼﺸﻤﺎﺕ ﺧﯿﺴﻪ . ﺩﺍﺭﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟؟

ﺗﻮ ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﮔﺮﯾﺖ ﺭﻭ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ..

ﻋﺸﻘﻢ ﻧﮑﻨﻪ ﺩﻟﺖ ﻭﺍﺳﻪ ﻣﻦ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﻧﻪ ؟؟

ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻣﻨﻢ ﺩﻟﻢ ﻭﺍﺳﺖ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ..

ﭼﺮﺍ ﺩﺍﺭﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺑﺲ ﮐﻦ ﺩﯾﮕﻪ .. ﺍ

ﮔﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﮐﻢ ﻣﺤﻠﯽ ﻫﺎﺕ ﺍﮔﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﺑﺪ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﻫﺎﺕ ﺍﮔﻪ ﻭﺍﺳﻪ

ﺑﯽ ﻣﺮﺍﻣﯽ ﻫﺎﺕ ﺩﺍﺭﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﻧﮑﻦ ﻣﻦ ﻗﺒﻞ ﻣﺮﮔﻢ ﺑﺨﺸﯿﺪﻣﺖ

ﻭﻟﯽ ﻫﺮﭼﯽ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻡ ﺑﻬﺖ ﺑﮕﻢ ﺗﻮ ﺟﻮﺍﺏ ﻧﻤﯿﺪﺍﺩﯼ ﻭ ﮔﻮﺷﯿﺖ ﺭﻭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﯼ ..

ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺳﻨﮓ ﻗﺒﺮﻡ ﻗﺸﻨﮕﻪ ؟ ﺩﺳﺘﺖ ﺭﻭ ﺑﮑﺶ ﺭﻭ ﺳﻨﮕﻪ ﻗﺒﺮﻡ ﺗﺎ ﺁﺭﻭﻡ ﺷﻢ ..

ﻋﺸﻘﻢ ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﻭﻗﺘﻪ ﺗﻮﺭﻭ ﺑﺨﺸﯿﺪﻡ

دانلود فیلم با لینک مستقیم

*ليلاي ليلي پرست*

شنيدستم که مجنون جگر خون

چو زد زين دار فاني خيمه بيرون دم آخر

کشيد از سينه فرياد

زمين بوسيد و ليلي گفت و جان داد

هواداران زمژگان خون فشاندند کفن

کردند و در خاکش

نهادند شب قبر از براي پرسش دين ملائک آمدند

او را به بالين بکف هر يک عمود آتشيني

که ربت کيست؟دين تو چه ديني است؟

دلي جوياي ليلي از چپ و راست چو بانگ غم به اذن الله

برخاست چو پرسيدند مَن رَبُک ز آغاز بجز ليلي نيامد

از وي آواز بگفتاکيست ربت گفت ليلي

که جانم در ره جانش طفيلي بگفتندش به دينت بود

ميلي بگفتا آري آري عشق ليلي بگفتندش بگو

از قبله خويش بگفت ابروي آن يار وفا کيش بگفتند

از کتاب خود بگو باز بگفتا نامه آن يار طناز

بگفتندش رسولت کيست ناچار بگفت

آن کس که پيغام آرد از يار بگفتند از امام خويش مي گوي

بگفت آن کس که روي آرد بدان کوي بگفتند

از طريق اعتقادات بگو از عدل و توحيد و معادات

بگفتا هست در توحيد اين راز که

ليلي را به خوبي نيست انباز بود

عدل آنکه دارم جرم بسيار

از آن هستم به هجرانش گرفتار بخنده آمدند

آن دو فرشته عمود آتشين در کف گرفته ندا آمد که

ماست که من خوددست از وي بداريد

به ليلي در بهشتش وا

 گذاريد که او را نشئه اي از جانب

ليلي و او عاشق ماست شنيدم

گفت مجنون دل افکار ملائک را

سپس فرمود آن يار تو پنداري

که من ليلي پرستم من آن ليلاي ليلي مي پرستم

کسي را کو به جان عشق آتش افروخت

وفاداري ز مجنون بايد آموخت

 

نوشته شده در جمعه سی ام آبان 1393ساعت 2:19 توسط میثم|

محتسب، مستي به ره ديد و گريبانش گرفت

مست گفت اي دوست، اين پيراهن است، افسار نيست

گفت: مستي، زان سبب افتان و خيزان ميروي

گفت: جرم راه رفتن نيست، ره هموار نيست

گفت: ميبايد تو را تا خانه‌ي قاضي برم

گفت: رو صبح آي، قاضي نيمه‌شب بيدار نيست

گفت: نزديک است والي را سراي، آنجا شويم

گفت: والي از کجا در خانه‌ي خمار نيست

گفت: تا داروغه را گوئيم، در مسجد بخواب

گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نيست

گفت: ديناري بده پنهان و خود را وارهان

گفت: کار شرع، کار درهم و دينار نيست

گفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بيرون کنم

گفت: پوسيدست، جز نقشي ز پود و تار نيست

گفت: آگه نيستي کز سر در افتادت کلاه

گفت: در سر عقل بايد، بي کلاهي عار نيست

گفت: مي بسيار خوردي، زان چنين بيخود شدي

گفت: اي بيهوده‌گو، حرف کم و بسيار نيست

گفت: بايد حد زند هشيار مردم، مست را

گفت: هوشياري بيار، اينجا کسي هشيار نيست

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 2:2 توسط میثم|

گفتگو


گفتم : تنهام . .

 

 نصیحت کرد . .

 گفت : نا امیدی

 گفتم : نا امید نیستم ، تنهام

 گفت : تنهایی قشنگه

 گفتم : از این قشنگی میترسم

 گفت : نترس نمیمیری

 گفتم : کسی کنارم نیست

گفت : من هستم ، نصیحتت میکنم ، گوش کن حالت بهتر میشه

 گفتم : سهم من از همه چیز دنیا شده همین تنهایی . .

گفت : خدا هم تنهاس

گفتم : من که خدا نیستم . . .

داشت فکر میکرد چند تا کلمه جور کنه و نصیحتم کنه

دیگه چیزی نگفتم . . ساکت شدم . . . بدون حرکت . . . .

چند لحظه ای میشد . . که مرده بودم . . . . . . .

 roz

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آبان 1393ساعت 2:55 توسط میثم|

از علامه محمد تقی جعفری می پرسند چی شد که به این کمالات رسیدی ؟! ایشان در جواب خاطره ای از دوران طلبگی تعریف میکنن و اظهار میکنند که هر چه دارند از کراماتی ست که بدنبال این امتحان الهی نصیبشان شده :«ما در نجف در مدرسه صدر اقامت داشتیم . خیلی مقید بودیم که ، در جشن ها و ایام سرور ، مجالس جشن بگیریم ، و ایام سوگواری را هم ، سوگواری می گرفتیم ، یک شبی مصادف شده بود با ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) اول شب نماز مغرب و عشا می خواندیم و یک شربتی می خوردیم آنگاه با فکاهیاتی مجلس جشن و سرور ترتیب می دادیم . یک آقایی بود به نام آقا شیخ حیدر علی اصفهانی ، که نجف آبادی بود ، معدن ذوق بود . او که ، می آمد من به الکفایه ، قطعا به وجود می آمد جلسه دست او قرار می گرفت .

آن ایام مصادف شده بود با ایام قلب الاسد (۱۰ الی ۲۱ مرداد ) که ما خرما پزان می گوییم نجف با ۲۵ و یا ۳۵ درجه خیلی گرم می شد . آنسال در اطراف نجف باتلاقی درست شده بود و پشه های بوجود آمده بود که ، عربهای بومی را اذیت می کرد ما ایرانیها هم که ، اصلا خواب و استراحت نداشتیم . آنسال آنقدر گرما زیاد بود که ، اصلا قابل تحمل نبود نکته سوم اینکه حجره من رو به شرق بود . تقریبا هم مخروبه بود . من فروردین را در آنجا بطور طبیعی مطالعه می کردم و می خوابیدم . اردیبهشت هم مقداری قابل تحمل بود ولی دیگر از خرداد امکان استفاده از حجره نبود . گرما واقعا کشنده بود ، وقتی می خواستم بروم از حجره کتاب بردارم مثل این بود که وردست نان را از داخل تنور بر می دارم ، در اقل وقت و سریع !

 

با این تعاریف این جشن افتاده بود به این موقع ، در بغداد و بصره و نجف ، گرما ، تلفات هم گرفته بود ، ما بعد از شب نشستیم ، شربت هم درست شد ، آقا شیخ حیدر علی اصفهانی که ، کتابی هم نوشته بنام « شناسنامه خر » آمد. مدیر مدرسه مان ، مرحوم آقا سید اسماعیل اصفهانی هم آنجا بود ، به آقا شیخ علی گفت : آقا شب نمی گذره ، حرفی داری بگو ، ایشان یک تکه کاغذ روزنامه در آورد .

عکس یک دختر بود که ، زیرش نوشته بود « اجمل بنات عصرها » « زیباترین دختر روزگار » گفت : آقایان من درباره این عکس از شما سوالی می کنم . اگر شما را مخیر کنند بین اینکه با این دختر بطور مشروع و قانونی ازدواج کنید – از همان اولین لحظه ملاقات عقد جاری شود و حتی یک لحظه هم خلاف شرع نباشد – و هزار سال هم زندگی کنید . با کمال خوشرویی و بدون غصه ، یا اینکه جمال علی (ع) را مستحبا زیارت و ملاقات کنید . کدام را انتخاب می کنید .

سوال خیلی حساب شده بود . طرف دختر حلال بود و زیارت علی (ع) هم مستحبی . گفت آقایان واقعیت را بگویید . جا نماز آب نکشید ، عجله نکنید ، درست جواب دهید. اول کاغذ را مدیر مدرسه گرفت و نگاه کرد و خطاب به پسرش که در کنارش نشسته بود با لهجه اصفهانی گفت : سید محمد! ما یک چیزی بگوئیم نری به مادرت بگوئی ها؟معلوم شد نظر آقا چیست؟ شاگرد اول ما نمره اش را گرفت! همه زدند زیر خنده. کاغذ را به دومی دادند. نگاهی به عکس کرد و گفت: آقا شیخ علی، اختیار داری، وقتی آقا (مدیر مدرسه) اینطور فرمودند مگر ما قدرت داریم که خلافش را بگوئیم. آقا فرمودند دیگه! خوب در هر تکه خنده راه می افتاد. نفر سوم گفت : آقا شیخ حیدر این روایت از امام علی (ع) معروف است که فرموده اند « یا حارث حمدانی من یمت یرنی » (ای حارث حمدانی هر کی بمیرد مرا ملاقات می کند) پس ما انشاالله در موقعش جمال علی (ع) را ملاقات می کنیم! باز هم همه زدند زیر خنده، خوب ذوق بودند. واقعا سوال مشکلی بود. یکی از آقایان گفت : آقا شیخ حیدر گفتی زیارت آقا مستحبی است؟ گفتی آن هم شرعی صد در صد؟ آقا شیخ حیدر گفت : بلی گفت : والله چه عرض کنم (باز هم خنده حضار ) نفر پنجم من بودم. این کاغذ را دادند دست من. دیدم که نمی توانم نگاه کنم، کاغذ را رد کردم به نفر بعدی، گفتم : من یک لحظه دیدار علی (ع) را به هزاران سال زناشویی با این زن نمی دهم. یک وقت دیدم یک حالت خیلی عجیبی دست داد. تا آن وقت همچو حالتی ندیده بودم. شبیه به خواب و بیهوشی بلند شدم. اول شب قلب الاسد وارد حجره ام شدم، حالت غیر عادی، حجره رو به مشرق دیگر نفهمیدم، یکبار به حالتی دست یافتم. یک دفعه دیدم یک اتاق بزرگی است یک آقایی نشسته در صدر مجلس، تمام علامات و قیافه ای که شیعه و سنی درباره امام علی (ع) نوشته در این مرد موجود است. یک جوانی پیش من در سمت راستم نشسته بود. پرسیدم این آقا کیست؟ گفت : این آقا خود علی (ع) است، من سیر او را نگاه کردم. آمدم بیرون، رفتم همان جلسه، کاغذ رسیده دست نفر نهم یا دهم، رنگم پریده بود. نمی دانم شاید مرحوم شمس آبادی بود خطاب به من گفت : آقا شیخ محمد تقی شما کجا رفتید و آمدید؟ نمی خواستم ماجرا را بگویم، اگر بگم عیششون بهم می خوره، اصرار کردند و من بالاخره قضیه را گفتم و ماجرا را شرح دادم، خیلی منقلب شدند. خدا رحمت کند آقا سید اسماعیل ( مدیر ) را خطاب به آقا شیخ حیدر گفت : آقا دیگر از این شوخی ها نکن، ما را بد آزمایش کردی. این از خاطرات بزرگ زندگی من است».

 
نوشته شده در یکشنبه چهارم آبان 1393ساعت 9:51 توسط میثم|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت