X
تبلیغات
زهرا تنهام گذاشت رفت(روحش شاد)










زهرا تنهام گذاشت رفت(روحش شاد)

حسرت به دل رفت

" مرگ"

روزی

من نیز خواهم مرد

وصدایم را

به ابدها خواهم برد

و زمینم را

به تو خواهم بسپرد

و رازم را

با تو خواهم بر شمرد

نازنینم

در میان این هیاهوی زمینی

آسمان را مبر از یاد

که تو یک ماه ثمینی

شب را تا سحر بر تاب

تا تو هم روزی، روز را ببینی

218550.jpg

ميدونيد چرا سرخاگ که ميريم گريه ميکنيم؟


1_بخاطرحرفايي که بايد ميزديم که نزديم.
۲-بخاطرکارهايي که بايدانجام ميداديم نداديم.
واقعااگه اين دوکاروبتونيم انجام بديم چي ميشه؟
کمي فکر کنيد بعدش چي ميشه؟
اگه انجام داده بودي چي ميشد؟
ووقتي که انجام ندادي چي شد؟
ایاوقت هست برا جبران اشتباهات گذشته؟

یادیگه ........................

تا حالا شده فکر کنید یک روزبه اینجا راهمون بیوفته

218544.jpg

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391ساعت 2:59 توسط میثم

شاید آرامتر میشدم ...

فقط و فقط ...

اگر میفهمیدی حرفهایم به همین راحتی که میخوانی نوشته نشده اند...

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 8:55 توسط میثم|

 
وقتي درد ددلت را مي‌سوزاند
به کوه و سنگ بگو
در تمام عمر رنجي که کشيدي
چه‌ها بر سرت آمد بگو
با زيل و بم روايت کن
هم‌صدا شو با کسي که تو را مي‌شنود
دردت را اهل حق نشنود
به اشک چشمانت بگو
سال‌ها سرد بگذرد ، چگونه است؟
وقت نامرد شود ، چگونه است؟
اگر بپرسند ، درد چگونه است؟
از دستش هراي بکش و بگو


سلامتي حرفهاي دلت که به کسي نگفتي ...
بزن به سلامتي اينکه کوه درد بودي ولي دم نزدي ...
بزن به سلامتي تنهايي هات ولي تنهايي رو دوست نداشتي ..
بزن به سلامتي آرزوهايي که نتونستي لمسشون کني ...
بزن به سلامتي عشقي که طالعش به اسمت نبود ولي هنوزهم دوسش داري
بزن به سلامتي بغضي که داشتي اما نخواستي کسي بفهمه
بزن به سلامتي عشقت که ازت خواست فراموشش کني
بزن به سلامتي اونايي که موندن زير آواري که يه روزي فکر ميکردن محکم ترين تکيه گاهشون ميشه
بزن به سلامتي دختري که تنهاست چون هنوز نتونسته فراموش کنه
بزن به سلامتي اون پسري که دم گوش عشقش آروم گفت غـصـه نـخـور? هـا . .
من هميشه کــ ?ـــنـــ ?ـــارتـــــــ ? ـــــــــم...!

 

نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 10:25 توسط میثم|

جان وئرمه غم عشقه کی عشق آفت جاندیر
عشق افت جان اولدوغی مشهور جهاندیر
سور ایستمه سودای غم عشقده هرگز
کیم حاصل سودای غم عشق زیاندیر

هر ابروی خم قتلینه بیر خنجر خونریز
هر زلف سیه ، قصدینه بیر افعی ایلاندیر
یاخشی گؤرونور صورتی مهوشلرین اما
یاخشی نظر ائدیکده سرانجامی یاماندیر
عشق ایچره عذاب اولدوغو اوندان بیلیرم کی
هر کیمسه کی عاشق دیر ایشی آه و فغاندیر
یاد ائتمه قره گؤزلولرین مردم چشمین
مردم دییوث آنلانما کیم ایچدیکلری قاندیر
گؤردورسه فضولی کی گؤزللرده وفا وار
آنلانما کی شاعر سؤزو البته یالاندیر
....


جان به عشق نده
جان به عشق نده که عشق آفت جان است
آفت جان بودن عشق مشهور جهان است
از سودای غم عشق سود طلب نکن
چرا که حاصل سودای عشق زیان است
هر کمان ابرو ، بر قتلت مانند خنجر خونریز
هر زلف سیاه ، در قصد جانت همانند مار افعی است
قیافه مهوشان خوب به نظر می رسد اما
اگر خوب نظر کنی سرانجامش بد است
عذاب بودن عشق را از آنجا می دانم که
هر کسی که عاشق است کارش آه و فغان است
یاد مردمک چشم سیه چشمان نکن
به مردم چشمشان فکر نکن که نوشیدنیشان خون است
اگر فضولی نشان دهد که زیبارویان وفادارند
فریب نخور که البته حرف شاعر دروغ است

نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت 3:48 توسط میثم|

پيش از آن که درباره ي زندگي ،

گذشته و شخصيت کسي قضاوت کني ...

خودت را جاي او بگذار ،
از مسيري که او گذشته است عبور کن ،

با غصه ها ،

 ترديدها ،

 ترس ها ،

 دردها و خنده هايش زندگي کن ...

يادت باشد
هر کسي سرگذشتي دارد .

,هرگاه به جاي کسي زندگي کردي...

آنگاه مي تواني درباره ي او قضاوت کني .


نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1392ساعت 2:51 توسط میثم|

قادر آللاه بو نه شوردور زاماندا
باخچا بیزیمکی دیر گول بیزیم دگیل
سن بؤلن بؤلگولر قبول اولمادی
پتک بیزیمکی دیر گول بیزیم دگیل

باهار چاغی گؤی گئیینیر صحرالار
ذوقا گلیب دالغا وورار دریالار
یاغمور یاغار یاشیل لانار دریالار
یایلا بیزیمکی دیر ائل بیزیم دگیل

قوردا یول وئردیلر خائین چوبانلار
خارا یولداش اولدو ناشی باغبانلار
اود آلیب معدن لر آلیشدی کانلار
معدن بیزیمکی دیر لعل بیزیم دگیل

نه طوفان دیر نه غوغادیر نه دومان
آتش آلیب خرمنیمیز یان ها یان
ده ده کاتیب دیلین ساخلا ، دور ، دایان
اوره ک بیزیمکی دیر دیل بیزیم دگیل



مال ما نیست

ای خدای متعال این چه شوری است در زمانه
باغچه مال ماست ، گل مال ما نیست
سهمی که تو تقسیم کردی قبول نشد
کندو مال ماست ، عسل مال ما نیست

هنگام بهار صحراها سیزپوش می‌شوند
امواج دریا با شوق می رقصند
باران می‌بارد و دریا سبز می‌شود
بلات مال ماست ، ایل مال ما نیست

چوپانان خائی راه را برای گرگ باز کردند
باغبانان ناشی با خار دوست شدند
معدنها آتش گرفتند و کانها سوختند
معدن مال ماست ، لعل مال ما نیست

چه طوفانیست ، چه غوغائیست ، چه گردو غباریست
خرمن‌مان آتش گرفته چنان می‌سوزد
ده ده کاتب زبانت را نگه‌دار ، صبر کن ، بایست
دل مال ماست ، ربان مال ما نیست

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1392ساعت 1:12 توسط میثم|

 
چه تلخ است روابطمان اين روزها  چيزي نيست جز حسابگري

مجلس عروسي يکي از بزرگان بود::

 و شیخی را نيز دعوت کرده بودند . وقتي مي خواست وارد شود،

در مقابل او دو درب وجود داشت با اعلاني بدين مضنون:

از اين درب عروس و داماد وارد مي شوند و از درب ديگر دعوت شدگان.

 شیخ از درب دعوت شدگان وارد شد.

 در انجا هم دو درب وجود داشت و اعلاني ديگر :

از اين درب دعوت شدگاني وارد مي شوند

که هديه آورده اند و از درب ديگر دعوت شدگاني که هديه نياورده اند.

 شیخ طبعا از درب دو مي وارد شد. ناگهان خود را در کوچه ديد،

همان جايي که وارد شده بود.

اين داستان حکايت زندگي ماست.

کساني را به زندگي مان دعوت مي کنيم

(رابطه هايي را آغاز مي کنيم) اما وقتي متوجه مي شويم

 از آنها چيزي عايدمان نمي شود ،

 رابطه را قطع و افراد را به حال خودشان رها مي کنيم.

روابط عاطفي ما چيزي بيشتر از الگوي حاکم

بر مناسبات تجاري و اقتصادي نيست.
عشق بر مبناي ترس و ضعف محاسبه گر است.

 اگر محبتي مي کنيم توقع جبران داريم

دوست داشتن هاي ما قيد و شرط و تبصره دارد.

حساب و کتاب دارد .

اگر کسي را دوست داريم به خاطر اين است که ليوان نيازمان پر شود .

اگر رابطه اي سود آور نباشد آن را ادامه نمي دهيم.

چه ستمگر است انکه از جيبش به تو مي بخشد،تا از قلب تو چيزي بگيرد

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1392ساعت 0:51 توسط میثم|

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری


لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی،زندگی های اداری


آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری


با نگاهی سر شکسته،چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری


صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری


عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری


رو نوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری


عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری


روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری

نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1392ساعت 1:24 توسط میثم|

گفتگو باخدا
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم.
خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی؟
گفتم : اگر وقت داشته باشید.
خدا لبخند زد
وقت من ابدی است. چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی؟
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟
خدا پاسخ داد ...

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند.
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند.
این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند.
این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند.
زمان حال فراموش شان می شود.
آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال.
این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد.
و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم.
بعد پرسیدم ...
به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند؟
خدا دوباره با لبخند پاسخ داد.
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.
اما می توان محبوب دیگران شد.
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد.
بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد
یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق

در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم.
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.
با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن.
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند.
اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند.
یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند.
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.
و یاد بگیرن که من اینجا هستم.
همیشه

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1391ساعت 2:29 توسط میثم|

چرا عاقلان را نصيحت كنيم؟

بياييد از عشق صحبت كنيم

تمام عبادات ما عادت است

به بي‌عادتي كاش عادت كنيم

چه اشكال دارد پس از هر نماز

دو ركعت گلي را عبادت كنيم؟

به هنگام نيّت براي نماز

به آلاله‌ها قصد قربت كنيم

چه اشكال دارد كه در هر قنوت

دمي بشنو از ني حكايت كنيم؟

چه اشكال دارد در آيينه‌ها

جمال خدا را زيارت كنيم؟

مگر موج دريا ز دريا جداست

چرا بر «يكي» حكم «كثرت» كنيم؟

پراكندگي حاصل كثرت است

بياييد تمرين وحدت كنيم

«وجود» تو چون عين «ماهيت» است

چرا باز بحث «اصالت» كنيم؟

اگر عشق خود علت اصلي است

چرا بحث «معلول» و «علت» كنيم؟

بيا جيب احساس و انديشه را

پر از نقل مهر و محبت كنيم

پر از گلشن راز، از عقل سرخ

پر از كيمياي سعادت كنيم

بياييد تا عينِ عين القضات

ميان دل و دين قضاوت كنيم

اگر سنت اوست نوآوري

نگاهي هم از نو به سنت كنيم

مگو كهنه شد رسم عهد الست

بياييد تجديد بيعت كنيم

برادر چه شد رسم اخوانيه؟

بيا ياد عهد اخوت كنيم

بگو قافيه سست يا نادرست

همين بس كه ما ساده صحبت كنيم

خدايا دلي آفتابي بده

كه از باغ گل‌ها حمايت كنيم

رعايت كن آن عاشقي را كه گفت:

«بيا عاشقي را رعايت كنيم»

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391ساعت 2:56 توسط میثم|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت