سردفتر زندگیمه

" مرگ"

روزی

من نیز خواهم مرد

وصدایم را

به ابدها خواهم برد

و زمینم را

به تو خواهم بسپرد

و رازم را

با تو خواهم بر شمرد

نازنینم

در میان این هیاهوی زمینی

آسمان را مبر از یاد

که تو یک ماه ثمینی

شب را تا سحر بر تاب

تا تو هم روزی، روز را ببینی

218550.jpg

ميدونيد چرا سرخاگ که ميريم گريه ميکنيم؟


1_بخاطرحرفايي که بايد ميزديم که نزديم.
۲-بخاطرکارهايي که بايدانجام ميداديم نداديم.
واقعااگه اين دوکاروبتونيم انجام بديم چي ميشه؟
کمي فکر کنيد بعدش چي ميشه؟
اگه انجام داده بودي چي ميشد؟
ووقتي که انجام ندادي چي شد؟
ایاوقت هست برا جبران اشتباهات گذشته؟

یادیگه ........................

تا حالا شده فکر کنید یک روزبه اینجا راهمون بیوفته

218544.jpg

اتش بگیر

آتش بگير، تا که بداني چه مي‌کشم



احساسِ سوختن، به تماشا نمي‌شود

شایدارامترمیشدم

شاید آرامتر میشدم ...

 

فقط و فقط ...

اگر میفهمیدی حرفهایم به همین راحتی که میخوانی نوشته نشده اند...

javanyar.blogfa.com

وقتی

 
وقتي درد ددلت را مي‌سوزاند
به کوه و سنگ بگو
در تمام عمر رنجي که کشيدي
چه‌ها بر سرت آمد بگو
با زيل و بم روايت کن
هم‌صدا شو با کسي که تو را مي‌شنود
دردت را اهل حق نشنود
به اشک چشمانت بگو
سال‌ها سرد بگذرد ، چگونه است؟
وقت نامرد شود ، چگونه است؟
اگر بپرسند ، درد چگونه است؟
از دستش هراي بکش و بگو


سلامتي حرفهاي دلت که به کسي نگفتي ...
بزن به سلامتي اينکه کوه درد بودي ولي دم نزدي ...
بزن به سلامتي تنهايي هات ولي تنهايي رو دوست نداشتي ..
بزن به سلامتي آرزوهايي که نتونستي لمسشون کني ...
بزن به سلامتي عشقي که طالعش به اسمت نبود ولي هنوزهم دوسش داري
بزن به سلامتي بغضي که داشتي اما نخواستي کسي بفهمه
بزن به سلامتي عشقت که ازت خواست فراموشش کني
بزن به سلامتي اونايي که موندن زير آواري که يه روزي فکر ميکردن محکم ترين تکيه گاهشون ميشه
بزن به سلامتي دختري که تنهاست چون هنوز نتونسته فراموش کنه
بزن به سلامتي اون پسري که دم گوش عشقش آروم گفت غـصـه نـخـور? هـا . .
من هميشه کــ ?ـــنـــ ?ـــارتـــــــ ? ـــــــــم...!

 

ای هدهدصبا

ای هدهد صبا به سبا می‌فرستمت بنگر که از کجا به کجا می‌فرستمت حيف است طايری چو تو در خاکدان غم زين جا به آشيان وفا می‌فرستمت در راه عشق مرحله قرب و بعد نيست می‌بينمت عيان و دعا می‌فرستمت هر صبح و شام قافله‌ای از دعای خير در صحبت شمال و صبا می‌فرستمت تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب جان عزيز خود به نوا می‌فرستمت ای غايب از نظر که شدی همنشين دل می‌گويمت دعا و ثنا می‌فرستمت در روی خود تفرج صنع خدای کن کيينه خدای نما می‌فرستمت تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند قول و غزل به ساز و نوا می‌فرستمت ساقی بيا که هاتف غيبم به مژده گفت با درد صبر کن که دوا می‌فرستمت حافظ سرود مجلس ما ذکر خير توست بشتاب هان که اسب و قبا می‌فرستمت

دوت الیمدن بوهمان الدی

دوت اليمدن بو همان الدي فراقينده سنون


ياديمه سالماق هامان باشه چالارديم گئجه لر


حسن رخساريوي رؤياده چكرديم قلمه


قلبيمي قاب ائليوب قابه سالارديم گئجه لر


بونا خاطير كي آدين دوشميه اغيار الينه


دوز كيمي آديني يازديقجا يالارديم گئجه لر


بئله سيزلاردي اوره ك يادينه سالديقجا سني


قوش كيمي يئرده دوشه رديم چابالارديم گئجه لر


بلكه سن ساغ ياشييب ساغ دولانيب ساغ گزه سن


گؤزه ليم هر قادان اوْلسايدي آلارديم گئجه لر


سن رقيبيمله گونوز سئيره چيخاردين چمنه


منده عشقينده سولارديم سارالارديم گئجه لر


گؤزلرين ياديمه دوشدوكجه اسه ردي بدنيم


سينه مه ديرناق آتارديم يارالارديم گئجه لر


تابلو اوستونده چكه رديم سني مين زحمتيلن


بير باخيب اوستونه تئز رنگي جالارديم گئجه لر


ايندي ده گئتمه ليسن گئت دئميرم من ده گليم


قاللام اوْل حالدا كي اوّلده قالارديم گئجه لر


مكتب عشقيده مجنونيله من باهم ايديم


غم ييغارديم سينه مه غصه قالارديم گئجه لر


مجنون اؤز عشقيني ليلايه گؤره بيلديردي


من گونوز يازديقيم عشقي قارالارديم گئجه لر...
...

 

شبی درعالم مستی

شبی درعالم مستی زدم فریاد ازاین هستی!! که ای دنیا,به چه ارزی؟ به چه نازی؟ به این مردم,به این عالم که می ارزد به یک کاهی!!! به آن مادر ,به آن کودک به آن دیوانه تنها,که زجه میزند هردم ازاین هستی!!!! به چه نازی؟؟ خداوندا,اگرمن کفر میگویم دراین مستی توهوشیاری,توبیداری!! خودت ناظربراین حالی ببین احوال دنیارا.....!! نمیگویم مرادریاب! ولی احوال مستان راشبی دریاب, شبی دریاب!!

گم شدم

6 : گم شدم در خود ندانم من، کیم یا چیستم قالبم، عقلم، حیاتم، جان گویا چیستم آدمی نامم ولیکن آدمی در اصل چیست؟ معنی ام یا صورتم، یا مسما چیستم درچنین صورت که من دارم چگویم وصف خویش؟ آتشم، خاکم، نسیمم، آب دریا چیستم عاقلم، دیوانه ام، در فرقتم یا در وصال نیستم، هستم، نه بر جایم، نه بی جا چیستم عاشقم، معشوقم، عشقم، سالکم، پیرم، مرید راهبم، یارم، صلیبم یا مسیحا چیستم مرده ام، یا زنده ام یا زنده بی جسم و جان نور و ظلمت، زهر و نوش و زشت و زیبا چیستم آه ازین وادی حیرت، آه ازین دریای ژرف کشتی ام یا بحر یا لولوی لالا چیستم بی نشانی شد نشان و بی زبانی شد زبان بی نشان و بی زبان گویا و بینا چیستم ورکسی پرسد زمن، تو کیستی یا چیستی من چه دانم، کاین چنین حیران و شیدا چیستم مولانا : تو فقیری تو فقیری تو فقیر ابن فقیری تو کبیری تو کبیری تو کبیر ابن کبیری تو اصولی تو اصولی تو اصول ابن اصولی تو خبیری تو خبیری تو خبیر ابن خبیری تو لطیفی تو لطیفی تو لطیف ابن لطیفی تو جانی دو جهان را به یکی کاه نگیری هله ای روح مصور هله ای بخت مکرر نه زخاکی نه زآبی نه ز این چرخ اثیری تو از آن شهر نهانی که بدان شهر کشانی نشوی غره به چیزی نه زکس عذر پذیری همگی آب حیاتی همگی قند و نباتی همگی شکر و نجاتی نه خماری نه خمیری به یکی کرم منکس بدهی دیبه و اطلس نکند برتو زیان کس که شکوری و شکیری به عدم در نگریدم عدد ذره بدیدم به پر عشق تو پران برهیده ز زحیری اگرت بیند آتش همگی آب شودخوش اگرت بیند منکر برهد او زنکیری

کوتاه کن کلام

كوتاه كن كلام ..... بماند بقيه اش مرده است احترام.....بماند بقيه اش از تيرهاي حرمله يك تير مانده بود آن هم نشد حرام..... بماند بقيه اش هر كس كه زخمي از علي و ذوالفقار داشت آمد به انتقام....بماند بقيه اش شمشيرها تمام شد و نيزه ها تمام شد سنگها تمام....بماند بقيه اش گويا هنوز باور زينب نمي شود بر سينه امام....؟بماند بقيه اش راحت شد از حسين همين كه خيالشان شد نوبت خيام.....بماند بقيه اش رو كرد در مدينه كه يا ايهالرسول يا فاطمه!سلام....بماند بقيه اش از قتلگاه آمده شمر وز دامنش خون علي الدوام....بماند بقيه اش سر رفت،..آه! بعد هم انگشت رفت از پيكر امام....بماند بقيه اش بر خاك خفته اي و مرا مي برد عدو من مي روم به شام.... بماند بقيه اش دلواپسم براي سرت روي نيزه ها از سنك پشت بام..... بماند بقيه اش دلواپسي براي من و بهر دخترت در مجلس حرام.....بماند بقيه اش تنهااشاره اي كنم و رد شوم از آن از روي پشت بام......بماند بقيه اش قصه به " سر"رسيد و تازه شروع شد شعرم نشد تمام..... بماند بقيه اش. از شاعر معاصر محمد رسولي

ورود ممنوع ، تو نيا فقط ... !

ورود ممنوع ، تو نيا فقط ... !

 

تا حالا شده احساس کنيد خيلي خرد شديد

 در جايي که هرگز خودتان نيستيد ؟!

تا حالا شده احساس کنيد که شايد براي کسي ارزش داشته

باشيد و بعدا باور کنيد که اين باوري بيش نيست ؟!

تا حالا شده مثل خودت باشي ، ولي خودت نباشي ؟!

تا حالا شده معرفي کنيد و معرفي نشيد ؟!

تا حالا شده احساس کنيد براي کسي مهم هستيد

و باور کنيد که فقط يک باور تلقيني بيش نيست ؟!

تا حالا شده آرزوي خنديدن داشته باشيد

و شاهد شادي ديگري باشيد ؟!

تا حالا شده احساس کنيد که نزديک تريني و بعدا

همه فاميل بشن و نزديک و به اين باور برسي که خيلي دوري؟

تا حالا شده احساس کنيد قداست داريد

و باور کنيد که حقارت داريد ؟!

تا حالا شده  بر اثر تيپ و قيافه و پول

از يه مهموني و جمعي دوستانه حذف بشيد ؟!

تا حالا شده  احساس کنيد با فرهنگ و تمدني ،

اما در هر جمعي وحشي و بي فرهنگ خطاب بشيد ؟!

تا حالا شده از غذا لذت ببريد ، اما بر اثر لذتتون به عنوان

گدا و گرسنه هيچ نخورده خطاب بشيد ؟!

تا حالا شده حقير بودنتو احساس کنيد و ديگري

با دلايلي براي کاهش حقارت ، حقيرترت کنه ؟!

تا حالا شده آرزوي رفتن جايي رو مي داشتي ،

اما بر اثر درجه بندي تو محروم باشي ؟!

 

و ...

 

حيف ! ...

 

سرنوشت تغيير خواهد کرد ،

اما  اميدوارم براي حقير تر شدن روزي دعوت شوم ؟!